• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • شمارش معکوس
  • جرم نفس کشیدن ...
  • من و آدمها ...
  • سکوت
  • تحول
  • خاطرات سفر 5 - بخش آخر
  • خاطرات سفر 3
  • خاطرات سفر 2
  • خاطرات سفر 1
  • سال نو
  • هوای ابری دلم
  • خاصیت دوست
  • une demande désespérément
  • چوپان دروغگو
  • اشتباه
  • دلم می خواست ...
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
دوستان من
     
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



خلوت تنهایی من
رنگ تنهایی من خاکستری است ولی رنگ این صفحه همانند رنگ کسی که حتی فکرش تنهاییم را پر می کند آبی است. با قلبی چون دریا عمیق، آرام و بیکران
شمارش معکوس
نویسنده: فراموش شده - ۱۳٩۱/٢/۳٠

برگهای تقویم به سرعت ورق خوردند و لحظه موعود رسید، لحظه ای که از رسیدنش همیشه می ترسیدم، لحظه شروع، شروع یک پایان، شروع شمارش معکوس، شمارشی که انتهایش نزدیک است،‌ نزدیکتر از آنچه تصور کنم، و در چشم بر هم زدنی خواهد رسید. همانند کسی که می داند بزودی می میرد در فکر کارهایی هستم که می‌توانم انجام دهم ولی چه کاری؟ دیگر کاری از من ساخته نیست. تنها کاری که میکنم علامت گذاشتن روی تقویم و گنترل روزهای رفته و روزهای باقیمانده است و یادآوری خاطرات گذشته ...

ولی این انصاف نیست، تازه داشتم به یک آرامش می رسیدم و دوباره می رسیدم به روزهایی که با اشتیاق می رفتم سرکار تا شاید با یه کم درددل کردن، آروم بشم. ولی دوباره شب بیخوابی و دلهره باز کردن دری که پشتش یک صندلی خالیه، صندلی که همیشه پر بودنش باعث دلگرمی من بود و اینکه فکر کنم یکی هست که به حرفهام گوش بده، دوباره عذاب از این فکر که وقتی سرم رو برمیگردونم دیگه چهره آشنا و مهربون نمی بینم.

کاش می تونستم جلوی زمان رو می گرفتم و نمی ذاشتم اینقدر سریع حرکت کنه و یا شاید اصلا حرکت نکنه. ولی نه نمی خوام مانع رفتنت بشم. من خیلی خودخواهم که می خوام تورو تو مسائل خودم قاطی کنم و اصلا مشکلات من به تو چه ربطی داره که  بخوای بمونی ...

نمی دونم دارم دیونه میشم اصلا این روزها حال و روزم خوب نیست. چرا من ؟؟؟؟؟؟

 

از این فکرای آشفته

از این حالی که من دارم

از این لبخند مصنوعی

که میسوزونه بیزارم

از این که له بشم هر روز

از این حرفای تکراری

از این مردی که میخنده

ولی از گریه لبریزه

از این روزهای تکراری

که هر دم عصر پاییزه

دلم می خواد که برگردم

به روزهای ...

 

از این دنیا بیزارم.

نظرات ()



جرم نفس کشیدن ...
نویسنده: فراموش شده - ۱۳٩۱/٢/۱٧

وقتی که محکومی باید چشمانت، گوشهایت، دهانت و حتی افکارت را باید زندانی کنی زیرا آنها نیز محکوم هستند.

ای وای با نفسهایت چه می کنی؟

وقتی که محکومی، نفسهایت نیز مجرمانه خارج می شوند.

نظرات ()



من و آدمها ...
نویسنده: فراموش شده - ۱۳٩۱/٢/۱٧

گاهی وقتها شاید بهتر باشه که به جای اینکه فکرکنیم که اطرافیان ما خیلی باهوشند و همه چیز رو می فهمند ، فکر کنیم که ممکنه بعضی از آنها آدمند و ممکنه یک چیزهای بیخودی نظیر احساس و شخصیت و ... داشته باشند. فرقی نمیکنه که یه نفر بچه باشه، دلقک باشه و ... بهرحال موضوع آدم بودن با کلیه قضایا منتفی نمی شه

البته در مورد خودم که اصلا بحثی ندارم، چون یک وقتهایی کارهایی کردم که به آدم بودنم شک کردن و با اینکه سعی کردم دوباره ادم باشم ولی انگار مثال اصحاب کهف شدم و استانداردهای آدم بودن خیلی وقته عوض شده و با تعریف های زمان قبل فرق کرده و باید خودمو به روش امروزی آدم کنم. تازه مطمئن نیستم که باز مارو تو جمع آدمها راه بدن. البته همینطوری که خیلیها راجع به آدم بودن من شک دارن و منو تو اجتماعاتشون راه نمیدن و یا انداختن بیرون.

خیلی ها هم الان منو خیلی آدم می دونن ولی فکر کنم دارن اشتباه می کنن باید کم کم اونها رو هم با جماعت قبل بیشتر اشنا کنم تا بعدا از این تفکرشون احساس پشیمونی نکنن. البته یه عده شون خیلی زود به این نتیجه رسیدن و به جماعت اول پیوستن و موندن فقط یک سری ادم کله شق که یه ذره زمان میبره  وگرنه اونا هم میرن به سمت دسته اول. خوب این همه آدم تو زندگی همشون هست و احتیاجی به بودن یک نیمچه آدم ندارن.

همیشه دوست داشتم همه منو بخاطر خودم بخوان نه از روی اجبار و یا بدلایل دیگه ...

البته انتظار زیادیه برای من که حتی ...

نظرات ()



سکوت
نویسنده: فراموش شده - ۱۳٩۱/٢/٤

همیشه یه مشکلاتی هست که نمیشه حلش کرد و روح آدم رو آزار میده ، مشکلاتی که به کسی نمیشه گفت چون یا باور نمی کنن و یا فکر می کنن که دیوونه شدی، پس باید سکوت کرد، سکوت محض !!!

البته شاید درست فکر می کنن دیکه به سایه خودم هم شک دارم و همه چیز اذیتم می کنه ، حتی گشتن و پیدا نکردن بجای اینکه خوشحالم کنه بدتر ناراحتم میکنه . نمی دونم چرا ولی وقتی پیدا می کنم خوشحالتر میشم. خوب دیوونه که شاخ و دم نداره که ...

این حساسیت لعنتی هم که خوب نمیشه و جالب اینکه تو طول روز کمتر مشکل دارم تا وقتی که تو خونه ام. انگار همه چیز و همه کس دست به دست هم دادند تا منو له کنن. چرا؟ خودم هم دوست دارم که بدونم . دوست دارم بدونم چی شد که یکدفعه همه دنیا روی سرم خراب شد. هر چی تلاش می کنم خودمو از این وضعیت بیارم بیرون نمیشه.  کاشکی میشد دیگه فکر نکرد .

دلم می خواست مثل کارتونها، یک مداد داشتم و باهاش نقاشی می کشیدم و نقاشیم به واقعیت بدل می شد. اونوقت یک جایی رو نقاشی می کرد که هیچ کس نباشه یک جای اروم. تنها باشم تنهای تنها چون ترجیح می دم با مشکلاتم تنها باشم تا اینکه دور و برم رو یکسری آدمی بگیرن که به واقعی بودن رفتار و احساسشون شک دارم. آدمهایی که خیلی راحت برات لبخند میزنن و با آدم اظهار همدردی می کنن ولی جای دیگه برات مشکل جدید درست می کنن و یا به حماقتت می خندن.

چقدر دلم می خواست فریاد بزنم  من احمق نیستم و می فهمم اطرافم چی می گذره، مثل همشون می فهموندم که میدونم چه احساسی راجع به من دارن و درباره من چی فکر می کنن.

نظرات ()



تحول
نویسنده: فراموش شده - ۱۳٩۱/٢/۳

زندگی پر از لحظاتی که بعد از اینکه میگذره، تازه حسرتشو می خوریم. زندگی در جریانه و لحظه های گذشته دیگر برنمی گرده تا بتونیم جبرانش کنیم . ولی می تونیم بجای حسرت خوردن ، سعی کنیم دیگه لحظات آینده زندگیمون رو از دست ندیم.

در این زندگی هر چه نرمتر باشی دیگران تو را به هر شکلی که دوست میدارند، میسازند.  گاهی در آینه بنگر، آیا خودت را می شناسی؟ آیا آن کسی هستی که می خواستی باشی؟ مگر جریان زندگی تا کی ادامه می یابد. جریانی سریع که گذرش را حس نخواهی کرد و تو را به انتهای زمان می برد. جاییکه دیگر کاری از دستانت ساخته نیست. پس بهتر است که اکنون دست به کار شوی و خودت را مطابق آنچه خود دوست میداری،  بسازی و بعد از ادامه زندگیت لذت ببری هر چند که دیگران از شکل جدیدت ناراضیند.

تازگیها متحول شده ام، هر چیزی دیگر برایم اهمیت ندارد و تنها چیزهایی که دوست میدارم مهمند. در این دنیایی که هر کس فقط به خودش فکر میکند و کارهایی که دوست دارد انجام می دهد. من چرا بسان احمقها نگران ناراحتی دیگران و حرفهایشان باشم. آرامشم را دیگر فدای خواسته های آنها نمی کنم بلکه آنهار ا از زندگیم بیرون می کنم هرچند که می دانم مقاومت خواهند کرد ولی اینبار برای آنها نمی جنگم بلکه برای خودم با آنها خواهم جنگید.

زندگی به زیبایی غروب خورشید در پس تپه ای است که دقایقی بیش به طول نمی انجامد و پس در این اندک زمان تنها کسانی می توانند کنارت باشند که این زیبایی را درک می کنند.

نظرات ()



خاطرات سفر 5 - بخش آخر
نویسنده: فراموش شده - ۱۳٩۱/۱/۱۱

بالاخره روزهای آخر سفر هم با هر بدبختی بود تموم شد و برگشتیم. البته روزهای آخر به بیماری من و آقای پسر گذشت و برای همین نتونستم مطلبی بنویسم . البته اگر خوب بودم هم شاید نمی نوشتم . همیشه نمیشه نیمه خالی لیوان رو دید و گاهی هم باید به قسمت خوب قصیه فکر کرد.

آدم تا قبل از ازدواج فقط به خودش و خودش فکر میکنه و هیچ مسئولیت مهمی بر عهده اش نیست ولی وقتی عروسی می کنه مسئولیت یک نفر دیگه رو هم تقبل می کنه و باید علاوه بر خودش، بیشتر به شریک زندگیش هم فکر کنه و در همه شرایط همراهیش کنه حتی اگر بعضی وقتها حال و حوصله نداشته باشه . خوب واقعا نامردیه این مسئولیت بیست و چهار ساعته یک مرخصی کوچیک هم نداشته باشه . حالا اگر بچه هم داشته باشی که مسئولیتت ده برابر میشه. ولی حداقل توی این سفر من از یکیش راحت بودم و اصلا لزومی نداشت فکر کنم که همسر مهربان چی لازم داره، چی میخواد، خرید کرده یا دستش پره، کمک می خواد یا نه، حتی در لحظه خرید پول داره، چی انتخاب می کنه و ... بطور کلی هفت روز کامل از این نظر استراحت مطلق بودم  و فقط مسئولیت آقای پسر تقریبا با من بود. خدا عمر بده باعث و بانیش رو که ما رو از این قضیه خلاص کرد و نذاشت با این همه مریضی من آب توی دل همسر مهربان تکون بخوره .

خوب البته این میون باز اتفاقات جالب میافتاد که فکر کنم دیگه گفتنش تکراری شده از جمله مثلا دوست داشتن آقای خاص از باجناق شدن با من، نصیحتهای فراوان من باب همسر داری و بچه داری، دروغهای آقای خاص به همسر و ...

بهرحال هر چی بود خوش گذشت و اگر بیماری نبود بیشتر خوش می گذشت و جای همه دوستان بالاخص دوستان فکر خراب بسیار خالی بود.

حالا باید به فکر روزهای باقیمانده تا پایان مرخصی زندان آقای خاص باشیم و سعی کنیم توی این روزها بهش خوش بگذره مخصوصا که هوس قرمه سبزی کرده و باید یه  روز براش درست کرد. البته من خیلی ناراحتم چون دو روز اول که کلا سرمون با دید و بازدید عید شلوغ بود نتونستیم در خدمتشون باشیم حتی دوازده شب به بعد.

نظرات ()



خاطرات سفر 3
نویسنده: فراموش شده - ۱۳٩۱/۱/٤

انگار قراره اتفاقات هر روز از روز قبل هیجان انگیز تر باشه بطوریکه خودم هم غافلگیر میشم و کم کم دارم مجبور میشم یک کارایی بکنم که اونوقت همه چی بهم بریزه البته هنوز نمی دونم اصلا میشه کاری کرد یا نه؟ ولی دیگه اگه دست روی دست بزارم به خودم شک می کنم و بقیه هم همینطور ...

حالا این حرفا رو ول کنین و بریم سراغ روز اول سفر ، قرار بود اول پرواز ساعت 3 بعدازظهر باشه و جناب آقای خاص زحمت کشیدن و با ماشینشون ساعت 11:30 دقیقه اومدن دنبال ما و بعد از مدت کوتاهی ما هم به ایشون ملحق شدیم تا به سمت فرودگاه عازم شویم. در تمام طول مسیر آقای خاص یک کلمه با ما حرف نزد و ناراحت بود و بعدها کاشف بعمل اومد که از تاخیر ایجاد شده توسط ما ناراحت است که جا دارد از همینجا مراتب عذرخواهی شدید خود را به ایشان اعلام کنم .

بعد در فرودگاه مشخص شد که پرواز ساعت 6 بعد از ظهر است و بالاخره پس از 4 ساعت انتظار سوار هواپیما شدیم و هواپیما ایرباس بود با دو ردیف صندلی 3 تایی که به ترتیب : آقای پسر، من و همسر مهربان در یک ردیف و در ردیف کناری آقای خاص ، آقای دوست و خانم دوست نشسته بودند و من باز از همینجا مراتب اعتراض خود را به شرکت سازنده هواپیما اعلام داشته که در بین دو ردیف راهرو تعبیه نموده و باعث جدایی شده اند. البته آقای پسر که باهوش هم هست سعی در رفع مشکل را داشته که با شکست همراه شد. آقای پسر تصمیم داشت جای من رو با آقای خاص عوض کنه.

در نهایت با مشقات فراوان به هتل رسیده و ما جهت صرف شام به رستوران رفته و آقای خاص و پارتنرشون برای رزرو اتاقها در لابی موندن و بعد به ما ملحق شدند. پس از شام مراسم شب ایرانی در محوطه هتل برپا بود که رقص و آواز ایرانی بود. در این بین آقای پسر نهایت همکاری رو با آقای خاص انجام داده و من رو حسابی مشغول کرد تا ایشون و پارتنرشون با هم راحت باشن . بعد از کلی کشمکش با آقای پسر بالاخره ما هم به تراس هتل رفته و چون مراسم تمام شده بود آقای دوست در تراس نشسته بود و خانم دوست، آقای خاص و پارتنرشون جهت آوردن سیگار به اتاق آقای خاص رفته بودند.

البته بعد از چند وقت خانم دوست در تراس به ما ملحق شده و آقای خاص و پارتنرشون رو تنها گذاشته بودند. حدود یک ربع بعد آقای پسر باز هوس اتاق به سرش زد و ما برای خواب به اتاق خودمون رفتیم و هنوز دوستان تشریف نیاورده بودند.

بعد از کمی دیگه حوصله ام سر رفت و به اتاق آقای خاص زنگ زدم که ایشان جواب داد و گفت که پارتنرشون در اتاق نیست . ولی بعد از ده دقیقه از تماس من آقا و خانم دوست به اتاق ما آمده و گفتند که آنها هم پارتنر آقای خاص رو ندیده و قضیه یک کم و فقط یک کم مشکوک بود تا اینکه بعد از حدود یک ربع بعد آقای خاص و پارتنرشون به اتاق ما آمده و ایشون لطف نموده و تشریف بردند.

و همسر مهربان نیز بدلیل خستگی زیاد خوابیده و من برای نوشتن این مطالب به لابی هتل برگشتم.

حالا اگر شما دوست داشتید قضاوت کنید ولی فکر نکنم شما هم به نتیجه ای برسید ولی خوب من تحملم زیاده ولی نه اینقدر که بتونم شش روز دیگه رو تحمل کنم شاید اتفاقات بدی بیافتد شاید...

تا بعد ... 

نظرات ()



خاطرات سفر 2
نویسنده: فراموش شده - ۱۳٩۱/۱/۳

همانطور که گفتم برنامه ویژه نوروزی ما از شب قبل از سال تحویل با حضور یک میهمان ویژه در ساعت یک بامداد آغاز گردید و با حضور این میهمان خانه ما که چراغهایش خاموش بود، منور گردید. البته این میهمان ویژه به رسم ادب یک سنبل هم بعنوان هدیه با خود به همراه آورده بود. ای بابا باز شما که فکر بد کردید منظورم یک گلدان گل سنبل بود ...

که ما هم تا ساعت دو در خدمتشان بودیم و بعد از صرف چای به همراه ایشان که واقعا افتخار بزرگی برای ما بود، تشریف برده و ما را جهت استراحت و آمادگی برای مراسم تحویل سال ترک نمودند.

روز اول سال نو نیز به دید و بازدید همیشگی گذشت و فقط این میان دو سه بار مکالمه تلفنی و هفت هشت ده تا پیام کوتاه به بهانه سفر و بلیط و ... آفرین به شما که این دفعه خیال بد نکردید.

روز دوم با اضطراب و نگرانی ناشی از عدم دریافت بلیط سفر همراه بود و همه ناراحت از امکان کنسل شدن قضیه سفر و نه بخاطر سفر رفتن بلکه بخاطر از دست رفتن سعادت همراهی میهمان ویژه به اتفاق به محل آژانس رفته و ضمن تحصن، خواستار دریافت مدارک شدیم. با تحویل مدارک از سوی آژانس به منظور انجام شادی و سرور به منزل ما مراجعت نمودیم.

که بعلت نبود همبازی بچه ما، زحمت بازی به عهده میهمان ویژه افتاد که جا دارد از همین تریبون مراتب تشکر خود را از ایشان اعلام بدارم و مابقی ماجراها...

البته ما هم از مرحمت ایشان بی نصیب نمانده و ضمن تمجید از حسن رفتار اینجانب در طول نه سال زندگی مشترک و همچنین در روابط دوستانه، مقادیر متنابهی از هندوانه در زیر بغل اینجانب جاسازی گردید. مابقی دوستان از همه جا بی خبر هم، بندگان خدا از روی عدم اطلاع این میهمان ویژه را همراهی نمودند.

در میانه ماجرا هم بحث خرید عیدی از سوی ایشان مطرح گردید که باز جا دارد از ایشان تشکر کرده و اعلام بدارم که بنده خیلی تحت تاثیر قرار گرفته و اشک در چشمان حلقه زد، با اینکه میدانم که این امر قبلا صورت گرفته است.

بهرحال من در اواخر ماجرا جهت استراحت صحنه را ترک نمودم و تا رفتن کلیه میهمانان و مخصوصا میهمان ویژه در خواب بودم و نمی دونم که دیگه چی شد؟ ببخشید که تو خماری موندید

البته جای دوستان فکر خراب هم در این جمع کاملا به چشم میخورد که از همین جا مراتب ناراحتی خود را از عدم حضورشان ابراز می نمایم.

حالا تا فردا که بیان دنبالمون و ما رو ببرن فرودگاه و بریم سفر و ادامه های ماجرا برید بخوابید تا از ادامه داستان که فکر کنم هیجان انگیزتره جا نمونید. شب بخیر ...

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »