برگهای تقویم به سرعت ورق خوردند و لحظه موعود رسید، لحظه ای که از رسیدنش همیشه می ترسیدم، لحظه شروع، شروع یک پایان، شروع شمارش معکوس، شمارشی که انتهایش نزدیک است، نزدیکتر از آنچه تصور کنم، و در چشم بر هم زدنی خواهد رسید. همانند کسی که می داند بزودی می میرد در فکر کارهایی هستم که میتوانم انجام دهم ولی چه کاری؟ دیگر کاری از من ساخته نیست. تنها کاری که میکنم علامت گذاشتن روی تقویم و گنترل روزهای رفته و روزهای باقیمانده است و یادآوری خاطرات گذشته ...
ولی این انصاف نیست، تازه داشتم به یک آرامش می رسیدم و دوباره می رسیدم به روزهایی که با اشتیاق می رفتم سرکار تا شاید با یه کم درددل کردن، آروم بشم. ولی دوباره شب بیخوابی و دلهره باز کردن دری که پشتش یک صندلی خالیه، صندلی که همیشه پر بودنش باعث دلگرمی من بود و اینکه فکر کنم یکی هست که به حرفهام گوش بده، دوباره عذاب از این فکر که وقتی سرم رو برمیگردونم دیگه چهره آشنا و مهربون نمی بینم.
کاش می تونستم جلوی زمان رو می گرفتم و نمی ذاشتم اینقدر سریع حرکت کنه و یا شاید اصلا حرکت نکنه. ولی نه نمی خوام مانع رفتنت بشم. من خیلی خودخواهم که می خوام تورو تو مسائل خودم قاطی کنم و اصلا مشکلات من به تو چه ربطی داره که بخوای بمونی ...
نمی دونم دارم دیونه میشم اصلا این روزها حال و روزم خوب نیست. چرا من ؟؟؟؟؟؟
از این فکرای آشفته
از این حالی که من دارم
از این لبخند مصنوعی
که میسوزونه بیزارم
از این که له بشم هر روز
از این حرفای تکراری
از این مردی که میخنده
ولی از گریه لبریزه
از این روزهای تکراری
که هر دم عصر پاییزه
دلم می خواد که برگردم
به روزهای ...
از این دنیا بیزارم.